دریای گوشه گیر


بسم رب الزهرا

 

درد دلی با مادر مهربان همه ی انسان های بی پناه، بانو صدیقه ی طاهره، فاطمه ی زهرا (سلام الله علیها)

 

اندیشه های سست و پراکنده در سرم

تک بیت های بی سر و سامان به دفترم

در فصلِ بین زندگی و مرگ می دوم

از من فراری اند نفس های آخرم 

از مردم تکیده ی این شهر خسته ام

از حال و روز بی سر و سامان کشورم

با حرف های هم من و مردم غریبه ایم

انگار دیگران همه لال اند و من کرم

ای کاش از این جهنم جبری رها شوم

تا سر نهم به دامن پر مهر مادرم 

مادر بگوید از غم دیرینه اش، که من

عمری ست در سراب صداها شناورم

من هم که روز و شب به خودم خیره ام، کمی

با او بگویم از شب و روز مکدّرم

با او بگویم از غم تکرار روزگار

از هیزمی که ساخته اند از صنوبرم

از سینه ام که "آه" در او مثل میخ در...

از آتشی که سوخته اوراق دفترم 

از ریسمان که بسته پر و بال فکر را

از زخم ها که خورده به بازوی باورم

از قوتی که نیست به دستان دوستم

از خنجری که هست به دست برادرم

با او بنالم از همه و همنوا شوم

با گریه های نیمه شب یاس پرپرم

چون کودکی که سخت کتک خورده، خویش را

گریان به زیر چادر نورانی اش برم

آن چادری که از سرش افتاد روی خاک

افتاد روی خاک... خدا ! خاک بر سرم!

ناموس کائنات فتاده ست روی خاک

باید از این حکایت جانکاه بگذرم

من هم اگر به روضه ی او اکتفا کنم

با کاسبان و معرکه گیران برابرم

تا خواستم بگویم از آن ریسمان و دست

پهلوی این قصیده ی دردآشنا شکست

 

*

قسمت نشد که از سخن زخم بگذرم

باید بر این مسامحه عذری بیاورم

مادر مرا ببخش که از دردهای خویش

همراه با مصائب تو نام می برم

تکلیف چیست؟ چون که همان کهنه زخم توست

این زخم ها که خورده به صد جای پیکرم

یاد مصائب تو در آن کوچه می کنم

هر گاه بر مصائب این شهر بنگرم

 

*

مادر پس از گلایه ی بی انتهای من

می گیرد اشکهای من از دیده ی ترم

وانگه فقط اشاره به موعود می کند

عالم همه فدای اشارات مادرم


 

 

 

پی نوشت ها:

1. نخستین کنگره شعر فاطمی برگزار شد. می توانم با اطمینان و بی هیچ احساس ناخوشایندی اعلام کنم که خوشحالم و مفتخر از اینکه شعر من حائز رتبه اول این کنگره شد. هم به دلیل اینکه این کنگره به نام مبارک بانوی دو عالم متبرک است و هم اینکه برگزار کنندگان آن کسانی بودند که در اخلاص نیت هایشان شکی ندارم و برای دیدگاه های فرهنگی شان اصالت قائلم.

گزارش مراسم اختتامیه نخستین کنگره شعر فاطمی.

 

 

2. به روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب نزدیک می شویم. روزهایی که من بسیار دوستشان دارم. روزهایی که با وجود همه ی تنگ نظری ها و کارشکنی های متولیان فرهنگی، اهالی فرهنگ و ادبیات اندکی نشاط و همدلی را در بین خود احساس می کنند.

بسیار دوست داشتم که با دومین مجموعه شعرم در این نمایشگاه حاضر باشم اما عواملی مثل وسواس در ویرایش و گزینش شعرها و تردیدم برای انتخاب ناشر و اندکی تنبلی باعث شد در این نمایشگاه هم مثل سال گذشته همچنان با "سرفه های گرامافون" در خدمت دوستان باشم. 

دیدار دوستان شاعر و علاقمند به شعر در غرفه های "انجمن شاعران ایران" و "فصل پنجم" فرصت خوبی خواهد بود تا دوستی ها را به یاد بیاوریم.

 

 

 


محمدرضا طاهری

پائیز را معطل تقویم کرده است/ در من مرور باغ همیشه بهار تو

 

سلام به همه دوستان عزیزم

سال نو مبارک

امیدوارم سال جدید برای همه ما سال خوب پر برکتی باشه ...

از همه عزیزانی که پیام های محبت آمیزشون رو دریافت کردم بی نهایت ممنونم و عذر خواهم که تا الان مجال پاسخگویی نداشتم...

انشاالله در اولین فرصت با مطالبی تازه دریای گوشه گیر رو به روز خواهم کرد و به وبلاگ های دوستان  هم سر خواهم زد...

بیا که وقت بهار است تا من و تو به هم/ به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را ...

 

 


محمدرضا طاهری

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود

با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است

 

یک

همه خوشحالیم از اینکه اصغر فرهادی امروز تبدیل به یکی از بزرگان سینمای دنیا شده است. در تمام محافل هنری حرف از موفقیت او در کسب جایزه ی گلدن گلوب است . همه ی دوستداران ایران و فرهنگ ایرانی با هر طرز تفکر و با هر گرایشی پیروزی او را یک افتخار ملی برای تمام ایرانیان می دانند و همه آرزو می کنند که "جدایی نادر از سیمین" جایزه ی اسکار را هم از آن خود کند. اما من این روزها به این فکر می کنم که آیا این اتفاق از نظر مسئولین کشور ما و به خصوص مسئولین فرهنگی یک موفقیت و یا افتخار به حساب می آید؟ آیا اصلا آقایان مسئولین از موفقیت فرهادی خوشحال شده اند یا در دل آرزو می کنند که ای کاش چنین موفقیتی برای او حاصل نمی شد؟ مسئولینی که وقتی ورزشکاری به مدد بازوان تنومند و احیانا داروهای نیروزا مدالی کسب می کند سیل پیام های تبریک را راهی رسانه ها می کنند حالا در برابر این افتخار بزرگ هنری سکوت کرده اند. مسئولین رده بالای کشوری که هیچ، وزیر ارشاد و معاون سینمایی اش هم از سمت شان صدایی درنیامد. مسلما اصغر فرهادی نیازی به این پیام های صادر نشده ندارد. این خود آقایان هستند که می توانستند با انجام این وظیفه، کمی، فقط کمی نزد مردم ایران و اهالی فرهنگ و هنر اعتبار کسب کنند.

 

دو

مجموعه کتابهای صد سال شعر فارسی به کوشش ساعد باقری و سهیل محمودی توسط انتشارات امیر کبیر در حال انتشار است و تا کنون شانزده شماره از آن وارد بازار شده است. یکی از ویژگی های این مجموعه این است که برای هر شاعر مقدمه ای مجزا نگاشته شده که دیدگاه نو و نسبتا کاملی از احوالات شاعر مورد نظر را به دست می دهد. تسلط ویژه ای که سهیل محمودی بر فرهنگ شفاهی صد سال اخیر دارد و دقت و نکته بینی خاصی که ساعد باقری در گزینش و سر و سامان دادن اشعار دارد این مجموعه را تبدیل به مجموعه ای منحصر به فرد کرده است. چنین مجموعه ای بسیار به کار من و هم نسلان من می آید تا اگر به دلیل حجم بالای آثار بعضی از بزرگان تا به حال در مطالعه ی آنها کوتاهی کرده بودیم حالا گزیده ای شسته و رفته از هر شاعر را در اختیار داشته باشیم و بتوانیم به راحتی با ذهن و زبان تمامی تأثیر گذاران بر روند پیشرفت شعر صد سال اخیر آشنا شویم.

 

سه

این روزها انگار یادمان رفته که می شود دعا کرد و خیلی چیزها را از خدا خواست... یادمان رفته که تنها کسی که همیشه هست خداست... یادمان رفته که می توانیم برای هم دعا کنیم... برای اینکه همه چیز خوب شود... برای اینکه همدیگر را دوست بداریم... برای اینکه فقر و بیماری نباشد... برای اینکه باران بیاید... برای اینکه مهربان تر شویم...

شما اگر دوست من هستید برایم دعا کنید...

من هم دوست دارم برای دوستانم دعا کنم...

 

 

 


محمدرضا طاهری

بغضی که ترکید...

 

 

از نسل خودم متنفرم ...

می تونید بخندید یا بهتون بر بخوره و فحشم بدید...

من از این نسل بی آرمانِ بی هویتِ خفه خون گرفته بدم میاد .

اتفاقات روزگار حالمو بهم می زنه... تیتر هر خبر مثه یه خنجر فرو می ره تو شقیقه هام... منبعش هم مهم نیست. از بی بی سی و رادیو فردا گرفته تا خبرگزاری فارس و رجانیوز...

خسته شدم... خسته...

تو این دنیای بی رگ و بی همه چیز ، تو این زمونه ی بی غیرتی و بی مروتی ، تو زمونه ای که از همه ی خوبیها فقط جسد خوبیها باقی مونده، خدا رو شکر که تو هستی...

خدا رو شکر که عشق هنوز نفس می کشه...

نمی دونم اگه عاشقت نشده بودم چطور باید طاقت می اوردم این روزا رو...

تو این دنیای در حال سقوط ، عشق یه ریسمانه که می شه بهش چنگ بزنی و نری ته دره...

بین این همه تباهی... به خدا تو تنها راه نجاتی عزیز دلم....

خدا رو شکر که دارمت...

...

 

چشم هایم دچار تشویش اند

نوری از هیچ سو نمی بینم

جز تصاویر تار پشت سرم

چیزی از روبرو نمی بینم

 

من کی ام؟ واقعیت من چیست؟

تو بگو که رفیق من بودی

من کسی را در این جهان دروغ

مثل تو راستگو نمی بینم

 

اشک هایم تمام شد، حالا

تو بیا گریه کن که من دیگر

ردی از بغض های نشکسته

در مسیر گلو نمی بینم

 

دردها گنگ، غصه ها مبهم

حرف هایم برای گفتن نیست

تو بگو از غمم که من خود را

مرد این گفتگو نمی بینم

 

غصه خوردی که اشک هایم را

همه دیدند و آبرویم رفت

من ولی در نگاه این مردم

قطره ای آبرو نمی بینم

 

عشق یک مصحف مقدس بود

هرکسی دست زد به خطی از آن

من که در بین این همه عاشق

یک نفر با وضو نمی بینم

 

گفتی آن تکسوار می آید

با خبرهای خوب، از این راه

چه شد آن تکسوار؟ راه کجاست؟

خبر خوب کو؟ نمی بینم

...

 

 

 پی نوشت:

گفتگوی مرا با تاها بهبهانی نقاش و مجسمه ساز معاصر در سایت موزه هنرهای معاصر تهران بخوانید.

 

 

 


محمدرضا طاهری

روایت قتل مهتاب :

 

 

اشک غلتید و بر زمین افتاد

عرق شرم از جبین افتاد

مرد تا صورت خودش را دید

روی دامان برکه چین افتاد

 

نیمه شب بود و ماه با اندوه

سر بر آورد از میان دو کوه

مرد در خاطرات خود حل شد

یاد دیدار آخرین افتاد

 

ماه غیر از طلوع چاره نداشت

ماه در بخت خود ستاره نداشت

غصه می خورد روزها که چرا

همنیشن با شب زمین افتاد ...

 

مرد هرچند فکر یاران بود

آستینش سرای ماران بود

تا نگاهی به آستین انداخت

یاد آن یار راستین افتاد

 

بی اراده تفنگ را برداشت

تیر زد رو به آسمان، ناگاه

لحظه ای شب سیاه تر شد و بعد

نعش مهتاب بر زمین افتاد

 

برکه آرام بود اما خون

_خون پاشیده از شقیقه ی ماه_

باز تصویر مرد را آشفت

باز بر سطح آب چین افتاد

 

بعد از آن اتفاق شوم هنوز

دست باران از آسمان شب و روز

می نویسد به روی دفتر آب:

تُف بر این برکه های بی مهتاب!

 ...

 

 


محمدرضا طاهری

ثرنوشت !

عاشقانه ای در شبی که نیامده است...

 

 

به کجا نگاه کنم ؟

من که روبرویی ندارم

پشت سرم

               پل ها و پیمان های شکسته

در کنارم

            شاخه های پلاسیده ی سفید و سرخ

به کجا نگاه کنم زیبای من؟

موهای بلند تو

                 ادامه ی تنهایی هزاران هزار ساله ی من اند

و چشمانت

                که دنیای من بودند

                که دنیای من هستند

ستارگان سر در آورده از صلاة ظهر

       آه ای شب هنوز نیامده پس از این همه بی ستاره گی!

       ای شبی که ستارگان بخت مرا نمایان خواهی کرد!

       آه ای اولین شب آرامش!

*

گریه نکن زیبای من!

کوهستان حافظه ی عجیبی دارد

آن دره ی عمیق

صدای خنده های من و تو را در خود نگه داشته است

و پرندگان آن دره ی عمیق

پاهای آویزان من و تو را در کنار هم دیده اند

و من

در اولین شب آرامش

خنده هایمان را

از آن دره ی عمیق پس خواهم گرفت...

 

 

                                  25/ آبان ماه/ 1390   -   1 بامداد

 

 

 پی نوشت:

فیلم سخنان سید حسن خمینی در دیدار با شاعران را در سایت جماران ببینید .

 

 

 

 


محمدرضا طاهری

داستان عشق اما داستان دیگری ست

در باره ی مجموعه شعر "پیاده روی در اتوبوس"، سروده ی ساعد باقری

 

مجموعه "پیاده روی در اتوبوس" استاد ساعد باقری که شامل غزل ها، شعر های نیمایی و شعر های سپید این شاعر نام آشنای معاصر است در بهار سال 88 منتشر شد. ابتدا تصور می شد این مجموعه بسیار مورد توجه اهالی ادبیات قرار گیرد زیرا ساعد باقری که یکی از چند چهره ی مهم و تأثیرگذار شعر انقلاب محسوب می شود سالها بود که اثر مکتوبی از خود منتشر نکرده بود. "پیاده روی در اتوبوس" در نمایشگاه کتاب عرضه شد و البته فروش نسبتا خوبی هم داشت اما آنچنان که باید مورد توجه اهالی شعر قرار نگرفت و بازخوردهایی که انتظار می رفت را از طرف جامعه ادبی دریافت نکرد.

این عدم توجه، به نظر نگارنده دو دلیل مهم دارد. اول پخش و توزیع ضعیف کتاب توسط انتشارات علمی و دوم زمان نامناسب انتشار مجموعه که البته به نظر من دلیل دوم تأثیر بیشتری داشته است. همانطور که گفته شد "پیاده روی در اتوبوس" در بهار سال 88 منتشر شد. در خرداد ماه آن سال انتخابات ریاست جمهوری و اتفاقات تلخ بعد از آن رخ داد و تمام جامعه ایران و به طور ویژه خود جناب ساعد باقری در شرایط خاصی قرار گرفتند که سبب شد این مجموعه مورد غفلت قرار گیرد.

به نظر من "پیاده روی در اتو بوس" ، مجموعه ای بسیار قابل توجه است که جا دارد اهالی ادبیات، خصوصا کسانی که دستی در نقد دارند بطور جدی در آن تأمل کنند. من درخشان ترین شعرهای این کتاب را شعرهای نیمایی آن می دانم و البته شعرهای سپید و غزل ها را نیز بسیار زیبا و تأثیرگذار دیدم.  یادداشتی که در این پست می خوانید نگاه من به غزل های این مجموعه است که البته مسلما نگاهی همه جانبه نیست و در آن بیشتر سعی کرده ام اندیشه و جهان بینی جاری در کتاب را مورد بررسی قرار دهم.

 پیاده روی در اتوبوس/ ساعد باقری

...

هوالحق

 

بدون شک هرکس که با قلم و واژه و سطرهای سفید کاغذ سر و کار دارد این حقیقت را به خوبی می داند که نوشتن بهانه می خواهد و اگر این نوشته نام شعر را با خود یدک بکشد مسلما این بهانه باید عمیق تر و اصیل تر باشد .

در بررسی دقیق و همه جانبه ی کارنامه ی شاعران مختلف به این واقعیت دست خواهیم یافت که آثار درخشان و تاثیر گذار معمولا برآمده از بهانه ها و دغدغه هایی عمیق تر و اصیل ترند. بهانه هایی که آنچنان جان شاعر را سرشار کرده اند که او راهی جز ثبت سرریز احساساتش در قالب شعر ندارد.

اما معمولا این بهانه های عمیق و اصیل در تمام شعر های یک شاعر دیده نمی شود. بسیار اندکند شاعرانی که تمام شعر هایشان از عمیق ترین لایه های وجودشان سرچشمه بگیرد. وقتی کسی شاعر است، یعنی خودش و دیگران از او انتظار شعر دارند، گاهی مجبور می شود بگردد و بهانه پیدا کند تا همچنان بتواند بنویسد و خلق کند. حتی گاهی شاعران بی بهانه دست به قلم می برند و تنها بهانه ی نوشتنشان خود نوشتن است. یعنی فقط می نویسند که چیزی نوشته باشند. (چون همه از آنها چنین انتظاری دارند) .

در نگاه دقیقتری که به مجموعه شعر "پیاده روی در اتوبوس" جناب استاد ساعد باقری داشتم بارز ترین نکته ای که نظرم را جلب کرد داشتن بهانه های بزرگ برای نوشتن بود . با اندک تجربه ای که در مطالعه ی آثار شاعران امروز و حشر و نشر و نشست و برخاست با آنان کسب کرده ام می توانم با احتمالی قریب به یقین بگویم که هیچ شعری در این کتاب نیست که  تنها برای نوشته شدن نوشته شده باشد. به جرأت می توان گفت در همه جای کتاب، این خود شعر بوده که به سراغ شاعر رفته و شاعر راهی به جز نوشتن آن پیش روی خود نیافته است .

ساعد باقری در پیاده روی در اتوبوس از دردی بزرگ سخن می گوید. از تبعیدگاهی که بشر امروز گرفتار آن است و از همین رو وضعی که دارد وضعی نیست که باید می داشت .

تا چند بسته ماندن در دام خود فریبی

با غیر آشنایی ، با آشنا غریبی

پابند خاک ماندی ، سوی وطن نراندی

در این حصار غربت ای دل چه می شکیبی ؟

شاعر خود را که یکی از ابناء بشر است ، در غربتی دور از وطن می بیند و همواره آرزو می کند به موطن اصلی خود که همانا سرزمین عشق است و شوریدگی و سرمستی بازگردد .

واضح است وقتی شاعر از خودش و دلش و وضعی که در آن گرفتار است سخن می گوید به تمام بشریت توجه دارد اما لحن او لحنی درونی ست و گویا دارد با خودش، معبودش و یا محبوبش نجوا می کند .

چه شد اینگونه به دام شب کور افتادم

راه گم کردم و از خانه به دور افتادم

رفته بودم که نفس تازه کنم در شب دشت

به نهانخانه ی خمیازه ی گور افتادم

راز بودم من و تقصیر تب و هذیان بود

که برون از دهن سنگ صبور افتادم

 

اما در همین شرایط و در میان این جهان تاریک و بی درد و خالی از معنویت هم گاهی شرری از خورشید عالم معنا در مقابل چشمان شاعر پدیدار می شود و او را به صبحانه ی نور و شور و معنویت میهمان می کند و غمی ناب را برای او به ارمغان می آورد.

و گویا هرگاه شاعر با دنیای آرمانی خود نسبتی برقرار می کند تمام مناسبات این جهانی به چشمش مضحک و بی اعتبار می آید .

اینبار آه از آسمان آمد ، آهی که بر جان و دل من زد

موجی که از دریای خون جوشید ، سیلی به گوش ساحل من زد

غم، آن غم غم ها فراموشش ، غم، آن غم افلاک بر دوشش

ناگه شهابی شد فرود آمد ، بر غصه های نازل من زد

بستم هراسان چشم هایم را ، دیدی که حق با حیرت من بود

غم پیش آمد مهر باطل شد ، بر هرچه حق و باطل من زد

این بار آه از آسمان آمد ، از آسمان آمد زمین در مشت

گردو به دستم داد و لبخندی بر مزرع بی حاصل من زد

 

در اینجا آن "آه" آسمانی که نمادی ست از غم های اصیل شاعر ، زمین را مانند گردویی به دست او می دهد تا با آن بازی کند و به او بفهماند که تمام دنیا و گیر و دار آن جز بازی بیهوده ای نیست .

گاهی پیش می آید که شاعر در شعری عاشقانه از بی وفایی محبوب گلایه می کند اما بهانه ی همین گلایه ها هم همان دغدغه های بزرگ است. شاعر خودش را "شیدا ترین مرد جهان" می داند و وقتی با این حقیقت تلخ روبرو می شود که محبوبش یک زمینی این جهانی ست و به رنگ مردم روزگار شده است، لب به شکوه می گشاید:

شگفتا شعله ی ناگاه یخ بسته، شگفتا تو

در آن یکشنبه ی سرد این تو بودی آه آیا تو ؟ 

نشستم تا بیایی، شور مجنون می وزید از من

دلی آورده بودم نذر ویران گشتن اما تو...

...

تو را من باختم ، سنگین سری بیگانه با دل را

ولیکن باختی شیدا ترین مرد جهان را تو

و شاید حق من بود این که بالم قفل شد ناگاه

که می پنداشتم باشد کلید آسمان با تو

زمینی بودی و پروازگاهت لاجرم کوتاه

صریح و ساده گفتم حرف هایم را و حالا تو ...

 

جهان شاعر "پیاده روی در اتوبوس" جهانی لطیف و بکر و بی مثال است. کسی که می گوید "مرگ من یعنی قناری خواند و بی تابم نکرد" بی شک نمی تواند خشونت ها و بی ملاحظه گی های جهان ما را تاب بیاورد . غم های ساعد باقری آنقدر شریف اند که خیلی وقتها بهتر است در سینه ی او بمانند و حیف است که با کلمات این جهانی آلوده شوند. چنانکه می گوید:

امشب شدنی نیست، رها کن قلمت را

از آفت گفتار نگه دار غمت را

 

کسی که مزه ی زیستن در چنین جهانی را چشیده باشد همواره به خود سخت می گیرد و زنهار می دهد که مبادا به ورطه ی دنیای بی مزه ی آدم های امروزین گرفتار شود و به خود می گوید :

زین رفتن کاهل چه تمنای فتوحی

تیمور نخواهی شد از این لنگ شدن ها

 

تعریف ساعد باقری از عشق ، آسمان تا زمین فرق دارد با تعریفی که هم نسلان من از عشق دارند. نسل من که اغلب نمونه ای بارز از آدم های این روزگارند عشق را کالایی همواره در دسترس می دانند که می توان آن را دور انداخت و یا تعویض کرد. اما ساعد باقری تعریف دیگری از عشق دارد :

 

داستان عشق اما داستان دیگری ست

گفتن این قصه محتاج زبان دیگری ست

دیده را پرواز ده از سقف خاکستان که عشق

آفتاب دیگری در آسمان دیگری ست

گفتم ای دل ما کجا درگاه سلطانی کجا ؟

گفت عرض ناتوانی خود توان دیگری ست

نیست تنها جان ما از اشتیاقت شعله ور

در غمت خورشید هم آتش به جان دیگری ست

درد را گفتم زبان کهنه باید یا که نو ؟

گفت بیرون از کهن یا نو زبان دیگری ست

مهر یار و قهر یار و مهر یار و قهر یار

دل دمادم میزبان میهمان دیگری ست

 

 

 

 


محمدرضا طاهری

من میوه ای از شاخه ی خشکیده ی مرگم

 

این شعر را تقدیم می کنم به علی قربانی که یکی از هم نسلان من بود

و آنقدر در تنهایی عمیق خودش ماند و فهمیده نشد تا مظلومانه پر کشید .

 

 

 

تنهایی من تاول بدخیم بزرگی ست

بیرون زده از پوست خشک لحظاتم

زخمی که چنان ریشه دوانده ست که گویی 

خون می خورد از ژرف ترین لایه ی ذاتم

 

من حادثه ای تلخم و غمبار که رخ داد

در یک شب توفانی و داغ از دهه ی شصت 

حالا که از آن شب سه دهه می گذرد، شهر

در رنج و هراس است هنوز از تبعاتم

  

هرگز دلم از عشق نشد زنده و هرگز

چیزی ز دوامم ننوشتند به عالم

پیشانی من سنگ مزاری ست که بر آن  

ثبت است از آن اول تاریخ وفاتم

 

ای دخترکان گل و آئینه و خورشید

دل بر من دلمرده ی مصلوب نبندید

من میوه ای از شاخه ی خشکیده ی مرگم

روئیده رگ مرگ در اندام حیاتم

 

تنهایی من سهم من از اصل خودم بود

گم کرده ام امروز خود واقعی ام را

شاید هم از این روست که این تاول بدخیم

بیرون زده از سطر به سطر صفحاتم

 

 

 

 

 

 


محمدرضا طاهری

 

 

 

 

انما الحیوة الدنیا لعب

...

 

 

 

 


محمدرضا طاهری

ای ساقی ما سرمستان ...

 

 

مردان بزرگ، درد های بزرگ دارند

و دردهای بزرگ مردان بزرگ می زایند .

 

 

یکشنبه، 13شهریور ماه سالروز تولد مبارک استاد بزرگوار ما جناب ساعد باقری عزیز است (دام عزه) . به همین مناسبت و به بهانه ی پاسداشت 30 سال خدمات یگانه ی استاد به فرهنگ و هنر و دین و انسانیت ، مراسمی در این روز با حضور اهالی فرهنگ و ادب و هنر و اندیشه و همچنین علاقمندان به استاد در خانه هنرمندان ایران برگزار می گردد .

خبر مراسم در ایبنا

 

 

پی نوشت: استاد خودشان خبر ندارند و قرار است غافلگیر شوند . (لطفا در این باره با ایشان تماسی نگیرید) !

 

 


محمدرضا طاهری

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

محمدرضا طاهری


نویسندگان
محمدرضا طاهری


آرشیو من
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
اردیبهشت ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
دی ۸٧
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤


لینک دوستان
ابراهيم حسنلو
ابوالفضل جلال
ابوالفضل زرویی نصرآباد
احسان آقايي
احسان برات پور
احسان پرسا
آرش پورعليزاده
آرش شفاعي
آزاده بشارتی
اسماعيل اميني
اصغر عظیمی مهر
الهام فروغی
اميد مهدي نژاد
امير حسين نيكزاد
امير سربي
اميرحسين دوستي
امیر مرزبان
بابك نبي
بنیاد باران
بهروز ياسمی
پروين سلاجقه
پرویز بیگی حبیب ابادی
پگاه امیر سرداری
پیوند حبیبی
جماران
جواد زهتاب
حامد ابراهیم پور
حامد احمدي
حامد رحمتی
حبيب نظاری
حسين متوليان
حسین جنتی
حميد سهرابی
حميدرضا حامدي
راهله معماريان
رسول پیره
رسول يونان
رضا اميرخاني
رضا شیبانی
رضا نيكو كار
سعيد بيابانکی
سعيد توکلی
سمانه طالبی
سميرا نوروزی
سهیل محمودی
سودابه اميني
سودابه مهيجی
سيد علي لواساني
سيد محمد امين جعفري
سيد محمد جواد ميري
سينا بهمنش (شعر)
سید حسن خمینی
سید عطاالله مهاجرانی
سید علی صالحی
سید محمد خاتمی
سید مهدی شجاعی
سیروس عبدی
شیما شاهسواران احمدی
صالح سجادي
صديقه حسيني
عاطفه آيت اللهي
عبدالجبار کاکایی
عبدالحسین انصاری
عبدالرحیم سعیدی راد
عرفان نظر آهاری
علي ثابت قدم
علي كريمان
عليرضا بديع (پرشين بلاگ)
عليرضا راهب
عليرضا قزوه
علی اسداللهی
علی اکبر آغاسیان
علی اکبر رشيدی
علی امینیان
علی محمد مودب
علیرضا بدیع (بلاگفا)
علیرضا سلطانی
عماد افروغ
غلامرضا طریقی
فائزه اميني
فاضل نظری
فهیمه دهقان
کاظم بهمنی
کوثر یاری
گروس عبدالملکيان
مجيد اسطيری
مجيد سعد آبادي
محدثه طاهری
محدثه نيري
محسن باقرلو
محسن حسام مظاهري
محمد ارثی زاد
محمد النصراوی
محمد حسين نعمتی
محمد کاظم کاظمی
محمد مهدی سیار
محمدرضا ترکی
محمدرضا حاج رستم بیگلو
محمدرضا سرشار
محمدرضا عبدالملكيان
محمود حبیبی کسبی
مرتضي حيدري آل كثير
مريم عندليب
مريم عندليب
مریم بهروزی
مریم جعفری آذرمانی
مریم حقیقت
مژگان عباسلو
مسعود کرمی
مصطفي تبريزي
مصطفی تیره کار
مصطفی محدثی خراسانی
مصطفی مستور
معصومه لمسو
مهدي رحيمي
مهدی جهاندار
مهدی شهابی
مهرناز قربانعلي
ميثم رمضانعلی
هادي وحيدي
همایون شجریان
يزدان تورانی
انجمن شاعران ايران
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0