یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم...




نمایشگاه کتاب امسال هم تمام شد. خدا را به خاطر لطف و محبت بی نهایت شما دوستان عزیزم شکر می کنم. شما که کتاب های مرا لایق کتابخانه های خودتان دانستید و با مهربانی بر من منت گذاشتید و ناب ترین لحظاتتان را با این بنده ی حقیر سراپا تقصیر تقسیم کردید. اگر روزی یا شبی کلمه ای از شعر های مرا همسو با تنهایی خود دیدید و دلتان لرزید و چشمتان به آسمان افتاد فراموشم نکنید...

به لطف دوستان مهربانم چاپ دوم "سرفه های گرامافون" در همان چند روز ابتدایی نمایشگاه تمام شد و در روزهای بعد شرمنده دوستانی شدم که خواستار این کتاب بودند. انشاالله به زودی به فضل حق و یاری ناشر محترم، چاپ سوم "سرفه های گرامافون" با ویرایش جدید و تفاوت های بسیار و افزوده شدن چند غزل تازه وارد بازار می شود.  
اما کتاب تازه ام، "آرامگاه ادبی" هم بسیار مورد لطف عزیزانم قرار گرفت و به لطف خدا و محبت دوستان یکی از پر فروش ترین مجموعه شعر های امسال بود.

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه ی آن سرو روان ما را بس
من و هم صحبتی اهل ریا، دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس...

 

 

 

پ.ن:

شعرهای مرا در taheripoets.persianblog.ir بخوانید.


 

/ 9 نظر / 88 بازدید
فاطمـــه

سرباز قلب دختركي را نشانه رفت... دختر دلش به جانب سرباز پركشيد...... فوق العاده...[گل]

سارا سادات

سلام من هم باعث افتخارم بود که با کتاب شما و همچنین خود شما آشنا شدم تا یه حدودی کتاب رو خوندم خدا قوت ایشاله کتابهای بعدیتون!

فاطمـــه

سلام شعري گفتم كه خوشحال ميشم شما هم بخونيد و دربارش نظرتون رو بگيد[گل]

آسمانی

مثل اینکه امسال تو نمایشگاه حسابی جای من خالی بوده.امیدوارم همیشه موفق باشید.

خسته

...مغلوب می شود غضب چشمهای تو؟؟؟ پیش ما هم بیا محمد آقا!!! هو علی حیدر مددی...

پدرام بابازاده

سلام دوستم.چاپ سوم سرفه هاي گرامافون چ سوم رسيد خبر بده حتما به من.موفق باشي .پدرام بابازاده

مجید ترکابادی

تعارف که نداریم. آمده بودم "ن" را بخرم و بروم. بی پولی است دیگر. گرفتمش. امضا کرد. یکی گفت آقا آن آرامگاه ادبی را ورق بزن. برداشتم. باز کردم. شما آمدید جلو (که نمی دانستم محمدرضا طاهری شمایید) یک غزل خواندم. پرسیدید ؟ چطور بود؟ گفتم خوشم آمد، کتاب شماست ؟ با اشاره ی سر گفتید بله. گفتم پس این را هم می برم. بعد در حالی که صداقت از کلامتان می بارید گفتید : تعارف که نمی کنی، رو در بایستی نمونی بخری ها ... و گفتم نه و واقعا از ته دل گفتم نه. شب تا صبح کتاب را خواندم. آرامگاه ادبی را. فردایش در دانشگاه نشست ادبی داشتیم. منم مجری. معرفیش کردم، دو غزل هم ازش خواندم. دوستانم کتاب را خریدند. گفتند لذت برده اند. تعارف که نداریم ...

الما

سلام جناب وبتون عاااااااااالیه لطف فرمایید به بنده سر بزنید تا شما رو لینک کنم بدین سان دیگران هم از این وب بهره مند شوند در پناه حق[گل] www.alemeh75 blogfa.com

الما

سلام جناب وبتون عاااااااااالیه لطف فرمایید به بنده سر بزنید تا شما رو لینک کنم بدین سان دیگران هم از این وب بهره مند شوند در پناه حق[گل] www.alemeh75 blogfa.com