عاشقانه ای از غزلهای تازه

 

 



روزی که دل بستم به خود گفتم: با رنج دل کندن چه خواهی کرد؟

این زن دلش پابند ماندن نیست ، با رفتن این زن چه خواهی کرد؟

 

او دیگر آن شیدای سابق نیست، آنگونه که می گفت عاشق نیست

تو فرض کن آمد در آغوشت، با یک بغل آهن چه خواهی کرد؟

 

تسلیم شو ای  جنگجوی پیر! سهم تو پیروزی نخواهد بود

با این خشاب خالی و این زخم، در لشکر دشمن چه خواهی کرد؟ 

 

گیرم سلامی هم رسید از او ، یا نامه ای هم آمد و خواندی

وقتی که یوسف بر نخواهد گشت با بوی پیراهن چه خواهی کرد؟ 

 

گفتم: بیا آینده ی من باش! تنها دلیل خنده ی من باش!

خندید و ساعت را نگاهی کرد، پرسید: بعد از من چه خواهی کرد؟

محمدرضا طاهری

/ 3 نظر / 288 بازدید
دیالوگ های ماندگار

توجه توجه این وبلاگ روزانه 2000 بازدید دارد! وبلاگ نویس گرامی شما هم دعوتید[گل]

مسیبی ها

سلام و درود بر شما اشعارتان بسیار زیبا و دلنشین است به ما هم سری بزنید

حسین میم

بسیار عالی و تاثیرگذار، مثل همیشه.